آنچه گذشت...
سلام نی نی های قشنگم
خب... میخوام بگم از قبل راه انداختن این وبلاگ تا حالا چه اتفاقاتی رو باهم پشت سر گذاشتیم...![]()
من و بابایی تو 22 اردیبهشت سال 91 عقد و دوم تیرماه سال 92 عروسی کردیم ![]()
چه زود گذشت
خلاصه مهر ماه همون سال 92 بود که من و بابایی احساس کردیم خدا بهمون هدیه داده اونموقع هنوز نمیدونستیم دو تا فرشته داریم فکر میکردیم مثل اکثر مامان باباها یه دونه فرشته خدا بهمون داده... 8 آبان بود که مامانی رفت سونوگرافی تا ببینه تو دلش چه خبره،چه روز وحشتناکی بود
خانم دکتر گفت هیچ نی نی تو دلت نیست و ممکنه اصلا تو دلت نیاد
با کلی این در اون در زدن فهمیدیم اونموقع شماها تازه 20 روزتون بوده و هنوز خیلی زود بوده واسه اینکه دیده بشین
دوباره 18 آبان رفتیم سونوگرافی که دکتر گفت مامان 4هفته است که نی نی دارشده و بعد یه ذره مکث یهو گفت مثل اینکه به جای یه نی نی دو تا نی نی تو دله مامانه
واااای نمیدونید که چقدر خوشحال شدم تو آسمونا بودم... بدو بدو رفتم پیش بابا که منتظر نشسته بود بهش گفتم بابای 2تا نی نی شدی نمیدونید بابایی چقدر ذوق کرد ![]()
خانم دکتر به مامان گفت به این دو تا دل نبند ممکنه یکیشون بمونه و یکیشون خدایی نکرده نمونه
تا ضربان قلبشون دیده نشه هیچی معلوم نیست نمیدونید به مامان چی گذشت![]()
سه هفته بعدش یعنی 9 آذر دوباره رفتیم سونوگرافی ...
خدااااااااااااایااااااااااااااا ممنووووووووونم دوتا نی نی با ضربان قلب دیده شد ![]()
اینم عکسش ... البته نمیدونم شما کجاش نشستید !!!

خدا حفظتون کنه نفس های زندگی من و بابایی ![]()
مامان


آنچه گذشت...
